تبليغاتX
غبار لبخند

غبار لبخند

و شکستم ، و فتادم ، و نوشتم

رَبَّنا.....................

درست است ؛ روز بد و خوب نداریم . همه روزها ، روز خداست و هر روزی که بشود کار خوبی کرد ، آدم خوبی بود ، چیز جدیدی یاد گرفت ، روز خوبی است . امّا این هم هست که در بعضی از همین روز های خوبِ خدا ، بعضی روز ها هم هستند که خوب تراند . بعضی روز ها هم هستند که یک ویژه گی ، خصوصیت یا   نمی دانم چیز دیگری دارند که آن روز و وقت را تبدیل به روز خاص و بهتری می کند . یک وقت هایی هست که خدا می آید نزدیک تر . آن قدر که کافی است دستت را دراز کنی . یک وقت هایی مثل

ماه رمضان . این که چرا این ماه ، ما نمی دانیم . مهم هم نیست . کار ما فهمیدن علت و چرای این  چیز ها نیست . کار ما شاید این است که همان دستمان را دراز کنیم و تا رمضان بعدی ، یعنی تا یک سال دیگر برای خودمان معنویت کش برویم . تا توی آن یک سال بی رمضان دستمان خالی نماند و توی مشکلات این تمدن ماشینی غرق نشویم . یک روز هایی هست که روز های مقدّسی هستند . من نمی دانم چرا فقط آن روز ها ؛ ولی می دانم که هستند . روز هایی مثل روز های رمضان . روز هایی که باید بارمان را برای یک سال بعدی ببندیم . انگار که یک کلاس درس باشد . کلاسی که با درس های شیرین و دوست داشتنی رمضان ومعنویت همه گیر ش شروع می شود و با درس های سخت تر باقی سال بدون رمضان ادامه پیدا می کند . این یک ماه باید کار بقیه سال تحصیلی و کلاس درس را آسان کرد . برنامه ریزی و مدیریت زمان که فقط برای امور روزمره و رسیدن به اشتغالات کاری نیست . چیز های معنوی و متعالی هم برنامه ریزی می خواهد. و چه فرصتی بهتر از این روز های خوب ، این روز های مقّدس  برای شروع ؟     

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:27  توسط بی تار پود   | 

مهدی جان بیا

 

نیمه شعبان است ، یکی از اعیاد بزرگ مسلمین جهان ...................

ما منتظران تولد شخصیتی را گرامی می داریم که شبانه روز بر اعمال ما حاضر و ناظر است و با هر گناهی که ما انجام می دهیم آن بزرگوار قطعاً ناراحت خواهند شد . آیا ما منتظران واقعی هستیم ؟ اصلا منتظر واقعی چه شرایط و امتیازاتی باید داشته باشد ؟ آیا ما لیاقت منتظر بودن آن بزرگوار را داریم !!!!

روایت است که شب های قدر پرونده ما نظر آقا می گذرد . آیا هر سال که پرونده ما به سمع و نظر آقا می رسد فکر می کنید بعد از آن چهره حضرت چگونه خواهد بود ؟  بر افروخته ، ناراحت ..... شاید هم شاد و راضی .......

به نظر من یکی از شرایط یک منتظر واقعی باید این باشد  که وقتی آقا پرونده ما را مطالعه کرد بعد از آن شاد شود  و برای ما دعا کند . پس همیشه سعی کنیم یک منتظر واقعی باشیم و برای ظهورش دعا کنیم .

 

یا مهدی ادرکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:25  توسط بی تار پود   | 

14و 15 خرداد دو روز به یاد ماندنی

سال 1342 تابستانی به شدت گرم ، به غایت سرد و بهاری پر تپش داشت . بعضی سال ها چنین اند و آن سال چنین بود . مردان و زنانی زمینی ، آسمانی شدند و چون ابر در بهاران باریدند . چشمه ها جوشید ، لاله ها روئید ، آلاله ها قد کشید و بذر دوستی با خون دوستانی نامدار و بی نام ، آبیاری شد .

در ان ایام خون های پاکی بر زمین بارید و اگر ننگ برخی بی همتی ها ، بر تا ریخ پس مشروطه لکه انداخته بود ، اندکی شتشو شد . حماسه 15 خرداد شتشوئی دوباره و آغازی دیگر بود و نشان داد که مردم اراده کرده اند تلخ کامی های تاریخمان را ، بالاخص پس کودتای علیه مشروطه و کودتایی دیگر علیه نهضت ملی نفت که با سکوتی سهمگین بر همه چیز سایه انداخته بود ، بشویند . پس از 15 خرداد ، پانزده سال گذشت و ملت ما در پاسداری از آن خون های پاک ، بذر اندیشه کاشت و نهال بیداری رویاند . وقتی باغ اندیشه و بیداری به بارنشست و شکوفه شیدایی داد ، دیگر تاریخ معاصر ما که پر شده بود از یاس نمی شودها ونمی توان ها ف مشحون شد از امید می شود ها و می توانیم ها .

سالها مردی از تبار باور اندیشه ، با ما و گذشتگان سخن گفت و کلام او حماسه و معرفت آفرید . کلام او ساده اما پر رمز و راز بود . آنقدر ساده که حتی یک روستایی ساده دل دور افتاده از غوغای شهر می فهمید و آنقدر پر رمز و راز که گوی کلامی در کام مانده است و هنوز بخشهای ناشنیده بسیاری دارد .  از آن زمان که او آشکارا از امور مردم با مردم سخن گفت و بی اشاره او مردم حماسه آفریدند ، چهل وسه سال می گذرد و اگر تریدی در این بود که آیا از آن روز ، فصل دیگری از تاریخ ما آغاز شده است ، این تردید با جملاتی از او جایش را به یقین داد که آری ! بیان یقین آور او چنین است : " پانزده خرداد که ما مردان با اراده ای را از دست دادیم و جوانانی از دست ملت ما رفت ، نقطه عطفی است در تاریخ و مبدا نهضت است . آنها در 15 خرداد قیام کردند ، قیام مردانه کردند و در مقابل دژخیمان نه گفتند و به شهادت رسیدند . آنها مبدا این نهضت عظیم شدند "

حال او دیگر در میان ما نیست اما آثار او همچنان باقی است . آثاری که بخشی از آن ، میوه های بود که گذشتگان ما چیدند و بخش های از آن برای نسل ما و نسل های پس از ما همچنان بر شاخسار اندیشه به انتظار چیدن مانده اند .

آثار او بخش های ناپیدای بسیاری دارد. چرا که مردی چند ساحتی بود . آنگونه که حکیمان بزرگ آرزو دارند همه انسانها آنگونه باشند .

مرد اندیشه و عمل ، مردی که گویی از آن دورهای دور آنجا که تاریخ به افسانه پیوند می خورد ، آمده است . اما مرد زمان خویش بود و فراتر از آن ، مردی که برای نسل آینده پیام نو داشت . شگفت آنکه مخاطب آن پیر سالخورده بیشتر جوانها بودند تا آرزوهای محقق نشده تاریخ خویش را در همگامی با مردی که به همه تاریخ تاریخ اتصال داشت ، ردای تحقق بپوشند . مرد فلسفه و سیاست  ، مردی که عرفان او را پیچیده و پر رمز و رازساخته بود  و در عین حال ساده و دست نیافتنی و صمیمی . مردی دارای کمالاتی که عقل را می سوزاند و آدمی را به وادی عشق می برد . مرد اخلاق آنگونه که پیامبران آمدند تا آدم را به آن متخلق کنند و آخرین پیامبر خدا که درود هستی براو باد ، فرمود : " این است و جز این نیست که آمده ام اخلاق را کامل کنم " و آن مرد ، نمونه اخلاق در عصر اخلاق ستیزی شد . مردی که وقتی در میان ما بود ، عطر کلامش مستی می داد و اکنون که نیست ، اندک شناختی از او و هویت و هستی می دهد .

هنوز هم به نظر من شخصیت این مرد بزرگ و والا مقام ناشناخته مانده است و کمتر کسی شاید توانسته باشد شخصیت این مرد بزرگ را درک کرده باشد ، باشد تا ما که همه از تبار او به وجود آمده ایم و در آزادی و استقلال کامل زندگی می کنیم ، سعی در شناخت او داشته باشیم و کلامش را سر مشق زندگی و آینده خود قرار دهیم همانا که کلام  او کلام قرآن است ...............

 

روحی به وسعت جان ، از پیکر جهان رفت

                                         خورشید آشنایی از عرصه ی زمان رفت

شد محشری دوباره ، از داغ آن ستاره

                                          فریاد آه ناله ، تا اوج آسمان رفت

ابر غم و  مصیبت  ، گسترد عالمی را

                                         خون شد دل تحمل از صبر هم توان رفت

اشک دل یتیمان از دیده ها بر آمد

                                        همراه اشک خونین ، نور از دودیگاه رفت

رفت آن گل یگانه ، پیغمبر زما نه

                                       سرمست و عاشقانه ، سردار عاشقان رفت

شوریدگان عالم ، شوری دگر به پا شد

                                      کانون شور و جنبش ، امروز از میان رفت

          

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:44  توسط بی تار پود   | 

آتش و دریا

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟....هنگامی دستم را دراز کردم که کسی نبود .

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ...!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:44  توسط بی تار پود   | 

جاویدان

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود

و خواهیم ماند

جاویدان جاویدان ،

تا ابد

                                    " دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:38  توسط بی تار پود   | 

حرف دل

من مى خواهم طبيعت را ببينم. من مى خواهم طبيعت را احساس كنم. من مى خواهم چهار فصل خدا را با تمام وجود لمس كنم. من از اين زندگى آپارتمانى از اين قفس هاى بتنى و آهنى خسته شدم. دلم مى خواست مثل دوران كودكى خانه ما حياط داشت. وسط حياط حوض بزرگى بود كه تابستانها توى آن آب تنى كنيم و شب عيد آب حوض را عوض كنيم و توى آن ماهى هاى كوچك و بزرگ گلى و قرمز بيندازيم. دلم مى خواست حياط داشتيم و توى باغچه آن درخت گيلاس و خرمالو مى كاشتيم و هر وقت ميوه مى داد نوبر آن را مى خورديم و به همسايه ها مى داديم. دلم مى خواست كف باغچه گلهاى بنفشه و ياس و شب بو مى كاشتيم و شبهاى تابستان از عطر آن مست مى شديم و بساط رختخواب را همانجا توى حياط يا روى پشت بام پهن مى كرديم. تا كى براى ديدن طبيعت براى ديدن شكوفايى گلها و درختها در بهار و براى ميوه دادن آنها در تابستان ، براى تماس برگ ريزان در خزان و براى ديدن دانه هاى زيباى برف كه روى درختها و گل مى نشست و حياط خانه را سفيدپوش مى كرد و با آنها آدم برفى مى ساختيم به تلويزيون نگاه كنيم؟ ما بايد عوض شدن فصول و تغيير طبيعت را از درختان كنار خيابانها و اتوبانهاى شلوغ و دودآلود نظاره كنيم. پيش از اين در هر خانه اى طبيعت وجود داشت. پرندگان در ميان شاخه هاى درختان حياط قديمى و سنگ فرش لانه درست مى كردند و آواز مى خواندند ما ناظر بزرگ شدن پرنده ها و پرواز آنها بوديم. اما حالا در اين آپارتمانها، توى اين برجها كه جلوى كوهستان زيباى البرز را گرفته اند و خنكاى نسيم كوهستانى را پس مى زنند بايد در حسرت طبيعت زيباى تهران بسوزيم و بسازيم.
ما به كى بگوييم ايرانى هستيم و صاحب فرهنگ و معمارى هستيم، ما اگر نخواهيم مثل فرنگى ها تغيير كنيم چه كسى را بايد ببينيم، چرا به زور ما و خانواده هايمان را در آپارتمان مى چپانند. بابا كسى نيست دلش براى طبيعت بسوزد و به داد طبيعت برسد قديم كه بود همه براى خودشان طبيعت داشتند اما حالا آنها كه پول دارند ، و ويلاى شمال دارند ، طبيعت دارند.
خلق را تقليدشان برباد داد .
اى دوصد لعنت بر اين تقليد باد .
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:19  توسط بی تار پود   | 

حکایت آن جوان زورمندکه روزی هشت من نان می خورد و ............... وای که چه بلایی سرش اومد

سلا م 

بابا اشتباه نکنید ، این تیتر مال صفحه حوادث نیست ........

این بلایی که سر همه آقایون میاد ( البته شاید هم خانمها البته اگر پهلوون داشته باشند .....)

 

 

بچه ها  ، در زمان دقیانوس                          پسری بود و نام او "قلیوس"

مثل آشیل بود و روئین تن                            بدنش سفت بود ، عین چدن

بود هنگام جنگ در کشور                            دست تنها ، حریف یک لشکر

نه کسی مثل وهم ردیفش بود                     نه کسی در جهان حریفش بود

تا زد و عشق بر دلش تابید                          شتر عشق بر درش خوابید

پهلوان را به یک دراز و نشت                        دختری ریزه میزه ، داد شکست

در نبرد جمال صورت و صوت                         ا ی بسا پهلوان که شد ناک اوت

می کند هر کسی ، به هر تقدیر                  پیش یک دلبری گلویش گیر

نرود عشق، خواه یا ناخواه                          تا نشید طرف به خاک سیاه

باری آن پهلوان نام آور                               داد تغییرشغل و شد شوهر

بعدی عمری نبرد مردانه                             شد سلحشور آشپزخانه

وز پس عشق نابهنگامی                          از شکوهش نماند جز نامی

                

                        *********************

 

ای بسا مردمان که گمنامند              کشته عشق نابهنگامند

عاشق یار دلفروز شدند                  نشکفتند و غنچه سوز شدند

نیست در عشق ، نام و پول وپله        بچه ها بی خود نکنید عجله

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:11  توسط بی تار پود   | 

نایاب

شب ایستاده است .

خیره نگاه او بر چاچوب پنجره من .

سر تا به پای پرسش ، اما

 اندیشناک مانده و خاموش :

شاید

از هیچ سو جواب نیاید . دیری است مانده یک جسد سرد

در خلوت کبود اتاقم .

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،

گویی که قطعه ، قطعه دیگر را

از خویش رانده است .

از یاد رفته در تن او وحدت .

بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن

سه حفره کبود که خالی است

از تابش زمان .

بویی فساد پرور و زهرآلود

تا مرز های دور خیالم دویده است .

نقش زوال را

بر هیچ هست ، روشن و خوانا کشیده است .

در اضطراب لحظه زنگار خورده ای

که روزهای رفته در آن بود ناپدید ،

با ناخن این جسد را

از هم شکافتم ،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پی آن بودم

رنگی نیافتم .

شب ایستاده است .

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجره من .

با جنبش است پیکر او گرم یک جدال . 

بسته است نقش بر تن لب هلیش

تصویر یک سوال .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:22  توسط بی تار پود   | 

یادش بخیر .......

امشب تا رسیدم خونه و تلویزیون رو روشن کردم دیدم داره سریال " همسایه ها " ، ساخته تحسین برانگیز محمدحسین لطیفی ( که بنده خیلی هم به ایشون ارادت دارم ) نشون می ده . وقتی سریال تموم شد و اسامی بازیگران که به حروف الفبا هم بود  بر صفحه تلویزیون نقش بست ، چند تا اسم خیلی بیشتر تو چشم می زد . کسانی که البته الان در میان ما نیستند و لی یاد و نا م آنها همیشه در قلب ما جا خواهد داشت .مرحوم جمشید اسماعیل خانی ، مرحوم رضا ژیان و مرحوم حسین پناهی . تا چشم به نام حسین پناهی افتاد یاد یادداشت های قدیمیم افتادم . یک خاطره از مرحوم حسین پناهی به نقل از آقای محمدرضا شریفی نیا ( که به ایشون هم خیلی ارادت دارم ) در   یکی از مجالس یادبود آن مرحوم .

و حال شرح خاطره :

انگار همین دیروز بود که با هم قرار گذاشتیم نمایش " چیزی شبیه زندگی " را کار کنیم . بالاخره پس از آن همه فراز و فرود و ساختن ها و خراب کردن ها چیزی شد شبیه زندگی که به همه دردسرهایش می ارزید .

بعد با هم رفتیم سراغ کتاب ، وادارش کردم که شعرهایش را سر و سامان بدهد و اولین کتاب شعرش را به سی هزار تومان به من فروخت که البته پس از چاپ هم حق التالیفش را بدون کسر مالیاتی گرفت ( او در این زمینه زورش زیاد بود ) بعد درباره اسم کتاب با هم بحث داشتیم . او خیلی علاقه مند بود که اسم کتابش را بگذارد " به وقت گرینویچ " خیلی پافشاری کرد و من هم پافشاری کردم که ته !! بالاخره اسم اولین کتابش را گذاشتیم " من و نازی " به او گفتم که دا خل متاب به عهده توست و بیرون کتاب به عهده من تا بتوانم مخاطب را جذب کنم .

کتاب چندین بار چاپ شد و بعدها در نامه ای حرفش را پس گرفت و در عوض شعری را به رسم تحفه ای به من هدیه کرد که وقتی برایم خواند با اختیار در مقابلش سر فرود آوردم .

ورسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

 از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن را با خدای خویش

چشم در چشم هم

نوش کنیم

یادش گرامی و روحش شاد .............  
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:16  توسط بی تار پود   | 

سالگرد درگذشت پروین اعتصامی

روز چهرشنبه ۱۶ فروردین سالگرد در گذشت شاعره معاصر پروین اعتصامی بود . دیدم جایی از ایشون یاد نکردن ، حداقل ما یک اسمی از ایشون ببریم .


پروین اعتصامی شاعر در 25 اسٿند 1285 شمسی در تبریز بدنیا آمد. پدرش یوسف اعتصام الملک و مادرش اختر ٿتوحی بود. او درست در زمانی متولد شد که جبشی به نام مشروطه در ایران شکل گرٿته بود و تمام ارکان جامعه و از جمله ادبیات را تحت تاثیر خود قرار داده بود.اعتصام الملک پدر پروین خود از نویسندگان و ادبای مبارزان دوران مشروطه بود. به همین دلیل پروین از کودکی با مشروطه خواهان و چهره های ٿرهنگی دوران خود آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و استادانی چوت دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت.در دوران کودکی، زبان های ٿارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها ٿراگرٿت.او نخستین اشعار را در سالهای نوجوانی و به هنگام تحصیل سرود. اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را در آن تصویر کشیده است که با دیده انتقادی آنها را به تصویر می کشید. پروین که در اوج دوران شعر مشروطه مشق شعر را از شاعران به نام این سبک چون ملک الشعرا آموخت، نگاه نقادانه این سبک را در شعر خود پدید آورد. به تشویق کسانی مانند ملک الشعرای بهار در سال 1315 دیوان خود را منتشر کرد . دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیٿ همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم ٿساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید. او با توجه به خصوصیت بارز شعر مشروطه که بر مبنای اعتراض عمیق نسبت به ساختار بیمار قدرت و اجتماع بیمار ایران معاصر بود، اشعار خود را می سرود. اگرچه در شعر پروین بی پروایی میرزاده عشقی و تیزی قلم ٿرخی یزدی را نمی توان دید، اما جسارت او در به تصویر کشیدن دردهای جامعه در کمتر شاعری در این دوران دیده می شود.
پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید تا پای جان برای دٿاع از حقیقت جنگید و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :
وقت سخن مترس و بگو آنچه گٿتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!
بسیاری از منتقدان که شعر پروین را مردانه می دانند، و در مقایسه با ٿروغ ٿرخزاد و شاعران و دیگر زنان عنصر زنانگی را در شعرش کمتر می یابند. امادر شعر او نکته ظریٿی هست که این نظر را رد می کند . او که در دوران شکل گیری جنبش زنان در ایران در کانون بانوان این جنبش قرار داشت و برای تغییر وضعیت زنان تلاش می کرد.او نخستین شعر خود را درباره زنان در جشن ٿارغ التحصیلی مدرسه ال بیت خواند:

زن در ایران پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشت
زن چه بود آن روزها گر زان که زندانی نبود
کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کس چو زن ،در معبد سالوس،قربانی نبود
در عدالتخانه انصاٿ، زن شاهد نداشت
در دبستان ٿضیلت، زن دبستانی نبود
تکیه گاه پروین اعتصامی اینست : مرد و زن را رتبه در دانستن است .او در بیشتر اشعارش زنان را محور قرار دارند.اگرچه او مانند شاعران و نویسندگان پس از خود بخصوص ٿروغ ٿرخزاد به نگاه ٿمنیستی نرسیده بود ولی در شعر او چون تلاش برای رسیدن به وضعیت بهتر برای زنان به چشم می خورد. در نگاه پروین زن از حصار خانه خارج می شود و در متن زندگی اجتماعی ٿرار می گیرد.در شعر پروین ما همیشه یا با کودکی یتیم روبرو هستیم که از مادرش پند می شنود و یا با کبوتر بچه ای که او نیز تنها در مواجهه با مادر ست و از پدر سخنی در میان نیست . پروین با تکیه بر آن بیت که شالوده نگاه اوست در شعر خود مرد را حذٿ می کند و خود را با جای خالی او ٿریب می دهد که : آگاهی و وقوٿ به رموز ادب به او اجازه می دهد در زمان این ٿقدان به تعریٿ خود برسد
پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یاٿتن در دامان مادر می دانست و سرود:
اگر اٿلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خٿت
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.
در آن سرایی که زن نیست،انس و شٿقت نیست
در آن وجود که دل مرد،مرده است روان
به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان
زن از نخست بوده رکن خانه هستی
که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان
پروین از نخستین زنانی است بود که در دوره ای که زنان اجازه حضور در عرصه اجتماعی یاٿتند به کار دولتی اشتغال پیدا کرد و با کمک دوستان پدرش چون دهخدا و ملک الشعرا در کتابخانه وزارت معارٿ به کار مشغول شد و در همان زمان ارتباط خوبی هم با کانون بانوان پیدا کرد.
اوبعد از ازدواج ناموٿقی که با یکی از اقوام پدریش انجام می دهد به خانه پدری بازگشت و در آن زمان سرود :
ای گل تو ز جمعیت گلزار چه دیدی
جز سرزنش و بد سری خار،چه دیدی
ای لعل دل اٿروز،با این همه پرتو
جز مشتری سٿله به بازار چه دیدی
رٿتی به چمن،لیک قٿس گشت نصیبت
غیر از قٿس،ای مرغ گرٿتار چه دیدی

این غزل بانوی شعر اجتماعی در در تاریخ 15 ٿروردین 1320 در اثر بیماری حصبه در تهران به سرای باقی شتاٿت.پیش از مرگ او این شعر را سرود:

 

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گٿتار، امروز
سائل ٿاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
هرکه باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزلگه هستی ،این است

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 18:45  توسط بی تار پود   | 

ای خدا .........................................

اگر خدا کفیل است ، غصه چرا

اگر رزق تقسیم شده است ، حرص چرا

اگر دنیا فریبنده است ، اعتماد چرا

اگر قبر حق است ، ساختمان های مجلل چرا

اگر قیامتی است ، خیانت بمال مردم چرا

اگر حساب حق است ، جمع مال حرام چرا

اگر بهشت حق است ، تظاهر به ایمان چرا

اگر جهنم حق لست ، این همه ناحق کردن چرا

اگر دشمن انسان شیطان است ۷ پیروی از او چرا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:13  توسط بی تار پود   | 

برای دومین بار سلام

سلام بچه ها : همینطور که ملاحظه می فرمائید این وبلاگ ما تازه تاسیسه و خوب البته پر از خالیه !!!!

ولی می خوام سعی کنم که حداقل روزی یک بار پرش کنم . حالا هر مطلبی که باشه . آخه می دونید من هنوز خودم هم نمی دونم به چه چیزی علاقه دارم . راستش رو بخواهید من دوست دارم راجع به همه چی اطلاعات داشته باشم البته غیر از سیاست که حالم ازش به هم می خوره  . ورزش(مخصوصا فوتبال و البته بازی کردن اون  ) ، سینما (دیدن فیلم ، نقد ، موسیقی فیلم ، بازیگری) ، تاریخ (ایران و ملل ، معاصر و غیر معاصر ) ، موسیقی و نوازیدن اون ، داستان و شعر.................................

حتما الان با خودتون می گید که بابا این دیگه چه موخیه که باید بگم اینجا رو اشتباه کردین . چون من اصلا هوش درست و حسابی هم ندارم و تحصیلات عالیه هم ندارم و البته تو هیچ کدوم از این رشته ها هم تخصص ندارم . این ها رو هم اگر دارم می گم اصلا منظورم معرفیه خودم نیست ، فقط از این بابت که می خوام اینجا از هر دری سخنی به میون بیاد و نظر دوستان خودم رو بدونم و البته این نظرات رو منعکس کنم تا بقیه بچه ها بدونن و استفاده کنن که شاید همین نکته ها اول برای خودم و بعد برای بقیه آموزنده باشه .

سعی می کنم تو طول روز هر نکته آموزشی و جالبی که می شنوم یا می بینم یادداشت کنم تا وقتی شب میام خونه با هم در میون بزارم شاید کسی به دردش بخوره .

امیدوارم همه منو همراهی کنید و تو این ابتدای راه کمکم کنید . مخصوصا بچه هایی که از وبلاگ باز های قدیمی هستن به این بنده بی نوا (خودم رو می گم ها ) کمک کنن ، ثواب داره ...

خوب فعلا ..............   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:58  توسط بی تار پود   | 

من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا

عکس گنجشک افتاد  در آبهای رفاقت

فصل پر پر شد از روی دیوار

در امتداد غریزه ....

باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:40  توسط بی تار پود   |